|
امشب تمام بیمارها برای بیمار خانه خانه علی دعا می خوانند
امشب کاش می شد ما به جای مادرمان در، درو دیوار می مامندیم،مادر نرو بی تو می میرم مادر امشب به آنهای که به خانه ای امن مسلمانان حمله کردند بگوید که اگر عباس بود خبری از یتیمی نبود. امشب یاس پیامبر تنها مدافع اسلام از کفار است.کاش سگان حار که این چنین شتابان می روند می دانستند که حمله به خانه علی یعنی حمله به خود اسلام. مادر با رفتن تو چه کسی بر موهای حسن شانه میکند،چه کسی به حسین که تشنه می شود آب مدهد،چه کسی از کودک تو زینب پرستاری می کند چه کسی مرحم دلتنگی علی می شود.
فاطمه ای تنها حامی علی اگه تو بری کی از علی دفاع کند. تا بعد یا حق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:58  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
تا بعد یا حق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
بعد از اینکه امام از رهبری جامعه مسلمین صرف نظر کرد ایشان به مردم خبر دادن که هرکس که از پیامبر اکرم(ص) طلبی دارد من به جانشینی او قرض را عدا می کنم. هرکس که در زمان پیامبر اکرم (ص) پولی از ایشان طلب کرده و روزگار با ایشان فرصت نداده تا به قول خود عمل کند می تواندد بیاید تا من به او بدهم . و مردمی که از پیامبر قولی مبنی بر کمک مالی گرفته بودند نزد امیرالمومنین(ع) می رفتند و ایشان بر روی سجاده پیغمبر نشستده بودند و هر کس که میگفت ایشان دست مبارک را به زیر سجاده می بردند و اگر طرف مقابل راست می گفت پول در زیر سجاده به امر خدا ظاهر می شد و هر کس که به دروغ می گفت پولی ظاهر نمی شد. تا اینکه خبر به ابوبکر لعنت الله علیه رسید که علی دارد دیون پیامبر را نسبت به مردم عدا می کند و اگر به همین مسیر ادامه بدهد مردم به این نکته که تو جانیشین به حق پیامبر نستی میرسند. بعد با هم فکری به این نتجیه رسیدن که آنها نیز بگویند هرکس طلبی دارد از پیامبر ابوبکر می دهد. وقتی که این خبر را مردم شنیدند سرا سیمه به سوی مسجد پیامبر ریختند و به حدی مردم هجوم آوردند که در همان هفته اول نزدیک بود خزانه بیت المال را تمام کند چون این علم را نداشت که چه کسی راست می گوید. از این رو هرکسی که می آمد می گفت که از پیامبر (ص) پول طلب دارد. در همین ایام مردی از یمن آمد به مدینه که در زمان پیامبر اکرم (ص) به پیامبر گفته بود که اگر شما واقعاً پیامبر هستید باید زبان حیوانات را بدانید و پیامبر (ص) فرمود: که به خدا سمسام نه حیوانات بلکه تمامی موجوداتی که خداوند خلق کرده را می دانم: سمسام هم دست به جیب کرد و مارمولکی را از جیب خود بیرون آورد و مارمولک را رها کرد و گفت:اگر راست می گوی به مارمولک بگو که برگردد: یامبر اکرم (ص) مارمولک را صدازدند و مارمولک شتابان نزد پیامبر آمد و سمسام گفت:به خدا که من امروز به شما و دین شماملحق شدم و من در یمن قومی بزرگ دارم که پس از فراگیری علوم اسلامی و با تعریف کردن معجزه شما آنها مسلمان می شوند ولی من در قبال اینکار از شما چه چیز پاداش مدهی. پیامبر (ص)فرمود:(به خدا قسم هشتاد شتر سرخ مو به یک سن و یک جور وبه یک اندازه به تو میدهم:) حالا سمسام به قول خود وفا کرده و به مدینه آمده که پاداش خود را از پیامبر بگیرد ولی به محز ورود به مدینه شهر را دیگر لا آن حالت معنوی نمیابد. ووقتی که می پرسد که چه شده می گیویند که پیامبر از دنیا رفته و سمسام میگوید که من از پیامبر طلبی دارم و به او می گویند که اگر طلبی داری جانشینش ابوبکر طلب مردم را در مسجد پیامبر می دهد. وقتی سمسام به مسجد میرسد ابوبکر را در بالای منبر می بیند و به او می گوید:(اگر تو جانشین پیامبر هستی پیامبر به من قول داده که در ازای مسلمان کردن قبیله ام به من هشتاد شتر سرخ مو به یک سن و به یک قد بدهد زود طلب مرا بده که من برم:) ابوبکر که می بیند نمی تواند چهار تا کوره الاغ بخرد حالا چگونه می تنواند هشتاد شتر با این اوصاف به سمسام بدهد. به عمر که پایین منبر بود نگاه می کند و عمر هم میگوید که با من بیا تا شتر هایت را به تو بدهم و سمسام بیچاره را که به بیرون بردهند تا جای که جا دارد را کتک میزنند. و بعد از این که میروند سمسام را در حالی که در کوچه ها سرگردان بوده سلمان فارسی میبیند. و به او می گوید:(سمسام تو هستی سمسام با تعجب میگوید که شما) سلمان می گوید:آنرو که نزد پیامبر آمدی من بودام حال چرا اینطور شدی سمسام میگوید:((که به من گفتند اگرطلبی از پیامبر داری ابوبکر در مسجد میدهد من هم رفتم که طلبم را بگیرم اینطور شدم:)) سلمان به سمسام گفت:((بیا تا تورا جایی ببرم که طلبت را بگیری:)) سمسام که میترسیدگفت:((من شتر نخواست این یک شتر مرا نیز اگر می خواهی با خود ببر فقط مرا رها کن)) سلمان گفت:((به خدا سوگند تو را جایی مبرم که تمام طلبت را دریافت کنی)) و بعد سلمان سمسام را به منزل امام علی (ع) برد و پس از تعریف ماجرا امام (ع) امام حسن (ع) را صدا زدند و فرمودند:(( حسن جا این دعای را که به تو آموزش دادم را در بیرون شهر برای کوه بخوان تا کوه از هم جدا شده به امر خدا و پس از بیرون آمدن ناقه شتر آنرا به سمسام بده و تا هشتاد شتر بشمار و پس از اینکه هشتاد شتر بیرون آمد باز باز همین دعا را بخوان تا کوه به امر خدا بسته شود:)) و امام حسن(ع) به همراه سلمان و سمسام به کوه رفته و پس از دادن شتر ها به شهر باز گشتند و کاروان شترهای سمسام در دروازه شهر نشستده بودند و سمسام به مردم می گفت:(( جانشین پیامبر باید مردم کسی باشد که بتواند مانند پیامبر معجزه کند نه اینکه از خزانه بیت المال به نادرستی پول به هر کسی بدهد:)) و این بود ماجرای شترهای سمسام که در کتب اهل سنت نیز به آن اشاره شده. تا بعد یا حق تا بعد یا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:54  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
الهی! نورتو،چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزاونی است. گواهی تو،ترجمانی من بکردند،ندای من افزونی است. قرُب تو،چراغ وجد بیفروخت، همت من افزونی است. بوُدتوکارمن راست کرد،بود من افزونی است. الهی! ازبودخودچه دیدم مگربلاوعنا؟وازبودتو،همه عطاست وفا! ای به برپیدا!وبه کرم هویدا. ناکرده گیرکردری. وآن کن که از تو سزا. تا بعد یا حق
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
موضوع :خطبه سیاسی،اخلاقی ،تاریخی،اتقادی(۱) (معروف به خطبه شقشقیهُ که درد دل امام (ع)ازماجرای سقیفه و غصب خلافت در این خطبه است) ۱.شکوه از ابابکر وغصب خلافت آگاه باشید،به خداسوگند!ابابکر،جامهُ خلافت را برتن کرد،درحالی که می دانست جایگاه من نسبت به حکمت اسلامی،چون محورآسیاب است به آسیاب،که دور آن حرکت می کند. او می دانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است،و مرغان دور پروازاندیشه ها ،به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده از آن کناره گیری کردم و دراین اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم ؟یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند،صبر پیشه سازم؟که پیران را فرسوده ،جوانان را پیر ،و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه می دارد!چس از ارزیابی درست،صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم. پس صبر کردم در حالی که گویا خاردر چشم و استخوان در گلوی من مانده بود.وبا دیدگان خود می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند!تا اینکه خلیفه اول ،به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد ۰۲بازی ابابکر با خلافت سپس امام (ع) مثلی را با شعری از آُعشی عنوان کرد:(۲) مرا با برادر جابر،(حیان) چه شباهتی است؟ (من همهُ روز درگرمای سوزان کار کردم و او راحت و آسوده در خانه بود.!) شگفتا!ابابکر که در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند،(۳)چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری درآورد؟.هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهرمند گردیدند. ۰۳ شکوه از عمر و ماجرای خلافت سرانجام اوِِِلی حکومت را به راهی در آورد،و به دست کسی (عمر) سپرد که مجموعه ای از خوشونت،سخت گیری،واشتباه و پوزش طلبی بود.زمام ئار مانند کسی است که بر شتری سرکش سوار است،اگر عنان محکم کشد،پرده های بینی حیوان پاره می شود،و اگر آزادش گذارد، از پرتگاه سقوط می کند. سوگند به خدا !مردم در حکومت دومی،در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند،و دچار دورویی ها و اعتراض ها شدند،ومن در این مدت طولانی محنت زا،وعذاب آور،چارهای جز شکیبای نداشتم،تا آن که روزگار عمر هم سپری شد.(۴) ۰۴: شکوه ازشورای عمر سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان می باشم!پناه بر خدا از این شورا!در کدام زمان در برابر شخص اولشان درخلافت مورد تردید بودام،تا امروز با عزای شورا برابر شوم؟که هم اکنون مرا همانند آنها پندارند؟ودرصف آنها قرارم دهند؟ناچار بازهم کوتاه آمدم، وبا آنان هماهنگ گردیدم.یکی از آنها با کینه ای که از من داشت روی بر تافت (۵)ودیگری دامادش(۶)رابرحقیقت برتری داد وآن دونفر دیگر که زشت است آوردن نامیشان(۷) ۰۵: شکوه از خلافت عثمان تا آنکه سومی به خلافت رسید.دوپهلویش از پرخوری باد کرده،همواره بین آشپزخانه و دستشوی سرگردان بود،وخویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خواستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند،چون شتری گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیفتد،(۸)عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را بر انگیخت، و شکم بارگی او نابودش ساخت. ۰۶: بیعت عمومی مردم با ایرالمومنین روز بیعت، فراوانی مردم چون یال های پرپشت کفتار (۹)بود،از هر طرف مرا احاطه کردند،تا آن که نزدیک بود حسن و حسین (ع) لگد مال گردند(۱۰)وردای من از دو طرف پاره شد.مردم چون گله های انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند.اما آنگاه که به پاخاستم و حکومت را به دست گرفتم،جمعی پیمان شکستند(۱۱) و گروهی از من سرباز زده از دین خارج شدند،(۱۲)و برخی از اطاعاعت حق سر بر تافتند(۱۳)گویا نشنیده بودند سخن خدای سبحان را که می فرماید:((سرای آخرت را برای کسانی برگزیدیم که خواهان سرکشی و فساد در زمین نباشد و آینده از آن پرهیزکار است. )) آری!به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند،اما دنیا در دیده آنها زیبا نمود،و یاران حجت را بر من تمام نمی کردند،واگر خداوند از علما ُ عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان،سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را با کاسهُ اول آن سیراب می کردم.آنگاه می دیدید که دنیای شما نزد من از بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.(۱۴) گفتند:در اینجا مردی از اُهالی عراق بلند شد و نامه ای به دست امام (ع)آن را مطالعه می فرمود،گفته شد مسایلی در آن را مطالعه می فرمود،گفته شد مسایلی در آن بود که می بایست جواب می داد. وقتی خواندن نامه به پایان رسید،ابن عباس گفت:یا امیر المومنین!چه خوب بود سخن را از همانجا که قطع شد آغاز می کردید؟امام (ع) فرمود:هرگز!ای پسر عباس،شعله ای ازآتش دل بود،زبانه کشید وفرونشست،(۱۵)(ابن عباس می گوید:به خدا سوگند!برهیج گفتاری مانند قطع شدن سخن امام (ع)نتوانست تا آنجا که دوست دارد به سخن ادامه دهد.) توضیح: (۱):ابن خشاب می گوید: به خدا قسم این خطبه را در کتابهایی مطالعه کردم که ۲۰۰ سال قبل از تولد سید رضی (ره) نوشته شده بود.(شرح ابن ابی الحدید ج۱ ص ۲۰۶و الغدیرج۷ص۸۲) (۲)آعشی لقب ابوبصیر، میمون بن قیس است . (۳)ابابکر بارها می کفت:((مرا رها کنید، و معذور دارید که من بهتر از شما نیستم.)) (۴)ابابکر در سال ۱۱ هجری بخلافت رسید و در جمادی الاخر سال ۱۳ هجری در گذشت و عمر در سال ۱۳ هجری به خلافت رسید و در ذی الحجه سال ۲۳ هجری از دنیا رفت. (۵)سهد بن ابی وقاص که یکی از اعضای شورای شش نفره بود. (۶)عبدالرحمان بن عوف،شوهر خواهر عثمان که حق ((وتو)) در شورا داشت.زیرا عمر دستور داد اختلافی در شورا پدید آمد،ملاک،رای داماد عثمان است،رای داماد عثمان است،با اینکه اعتراف دانشمند اعل سنت ،عمر در دوران خلافت خود بارها اعتراف کرد که :((لولاعلی لهلک عمر)) (اگر علی نبود عمر هلاک می شد)الغدیر ج۳ ص ۹۷ (۷)طلاحه و زبیر،که از رذالت و پستی بر امام شوریدند و جنگ جمل را به وجود آوردند. (۸)به پاورقی خطبه ۴۳ مراجمه شود (۹)کفتار،حیوانی که فراوانی مو پشت او ضرب ا لمثل بوده و اگر می خواستند فراوانی چیزی رابگویند با نام موهای یال کفتارمطرح می کرند. (۱۰)برخی از شارحان ((الحسنان))را دو انگشت شصت پا گرفتند مثل ابن ابی الحدید.و به نقل از قطب راوندی امام(ع) در سال ۳۵ هجری بخلافت رسید و در سال ۴۰ (۱۱)ناکثین(اصحاب جمل)مانند:طله وزبیر (۱۲)مارقین (خوارج)به رهبری حرقوص پسر زهیر که به ((ذوالثدیه))مشهور بودوجنگ نهروان را پدید آورد. (۱۳)قاسطین،معاویه و یاران او که جنگ صفین رابر امام (ع) تحمیل کردند. (۱۴) نفی سکولاریسم(تفکر جدایی دین از سیاست ) و اثبات تئوکراسی (حکومت مذهبی) (۱۵)شقشقه هدرت:ضرب المثل است.(شقشقه،چیزیشبیه بادکنک که به هنگام خشم شتر، از زیر گلوی او بیرون می زندو پس از آرام گرفتن ناپدید می گردد.)پیام ضرب المثل همان است که در ترجمه آوردیم. تا بعد یا حق
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
(امام در مسجد کوفه در سال ۳۸ هجری سخنرانی می کرد،اشعث بن قیس به یکی از مطالب اعتراض کرد و گفت:این سخن به زیان تو است نه به سود تو .
امام نگاه خود را به او دوخت و فرمود:) ۰ سوابق تاریخی نکوهیدهُ اُشعث بن قیس چه کسی تو را آگاهاند که چه چیز به سود یا زیان من است ؟لعنت خدا و لعنت لعنت کنندگان،بر تو باد ای متکبرزاده(۱) منافق فرزندکافر!،سوگند به خدا!تو یکبار در زمان کفر و بار دیگر در حکومت اسلام ، اسیر شدی ،و مال و خویشاوندی تو ،هر دو بار نتوانست به فریادت برسد. آن کس که خویشان خود را به دم شمشیر واگذار کند ، و مرگ و نابودی را به سوی آنها کشاند،سزاوار است که بستگان او بر وی خشم گیرند و بیگانگان به او اطمینان نداشته باشند. توضیح(۱) حائک:یعنی بافنده،یا خیاط، کسی که برخدا و رسول خدا (ع) دورغ می بافد،یا یارچه باف ، چون دور از مردم در انزوای کامل مشغول به بافندگی بودند و تبدیل به انسان های متکبر و مغرور می شدند که ندای ضرب المثل در ترجمه آمد و علت تندی امام (ع) این بود که ،هر فتنه و توطئه ای که در حکومت امام علی (ع) روخ می داد ،ریشه های آن به اشعث بر می گشت (کل فساد کان فی خلافته علی(ع) فاُصله الاُشعث) او مردی بود کافر بود که بعد از اسارت و اسلام ظاهری با خواهر ابابکر(ام فروه)ازدواج کرد تا بعد یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه
|
|
|