تبليغاتX
تنها یاور من شد چاه کوفه

علی علیه‌السلام از دیدگاه خلفاء

خلقت فرشتگان از نور صورت علی (علیه‌السلام)

علامه خطیب خوارزمی با ذکر سند از عثمان بن عفان نقل نموده و او از عمر بن خطاب و او از ابوبکر بن ابی قحافه که گفت: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) می‌فرماید: «همانا که خدا از نور صورت علی بن ابی‌طالب فرشتگانی آفرید که ـ خداوند را ـ تسبیح گویند و تقدیس نمایند و ثواب آن را برای دوستان علی و دوستان فرزندانش ثبت و ضبط کنند».[۱]

نیز خوارزمی به سند دیگر از عثمان بن عفان نقل نموده و او از عمر که گفت: «همانا که خداوند خلق نموده فرشتگانی را از نور صورت علی بن‌ابیطالب».[۲]

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:17  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 
بدون شرح

بدون شرح

ماه رمضان ماه ضیافت الهی و مهمانی است. مهمانی که در آن با شبهای قدر و

مراسم شهادت امام علی(ع) کامل تر میشود ماهی که به وسیله استغفار در

این شبها تقدر انسان در یک سال آینده تغیر میکند.

مارا از دعای خیر بی بهره نگزارید.

یا امیر المومنین حیدرمدد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:39  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 

 

آسمان چه زیباست امشب احساس می کنم که واقعه ای تاریخی روخ خواهد داد ولی نمی دانم که آن

چیست؟

باید از مادرم بپرسم،مادر،آیا شما می دانید که چرا امشب آسمان مکه این گونه است ستارگان نوری متمایز

همیشه دارند گوی امشب آنها از خوشهالی خاصی بر خوردارند،پرنر تر از همیشه هستند بوی که در مکه

استشمام میشود بوی گل های زیبای را به همراه دارد گوی که تمام عطر گلها در یک بو خلاصه شده

زمین مکه انگار از خوشهالی در پوست خود نمی گنجد و دلیل این همه خوبی چیست؟ تو می دانی مادر؟

پسرم اینها که گفتی همه درست است،امشب شبی است که مادر حضرت علی(ع) ایشان را در خانه کعبه

به دنیا می آورد کسی که تنها او در خانه کعبه به دنیا آمده و کسی دیگر نتوانسته در این مکان به دنیا بیاید

آری کسی که همسر دختر پیامبر بود کسی که پدر حسنین است کسی که بیست و پنج سال از حق خود

فقط برای بقای اسلامنوپا گذشت در حالی خود ایشان می فرمود:((سکوت اختیار کردام در حالی که استخوان

در گلو و خوار در چشم من بود))

کسی که در جلوی چشمانش همسرش را سیلی زدند کسی که درب خانه اش را آتش زدند

آخر مادر چرا همسرش را زدند چرا خانه اش را آتش زدند؟ مگر گناهش چه بود؟

پسرم گناهش این بود که اولین مرد بود که در اسلام مسلمان شد،گناهش این بود که محرم اصرار پیامبر بود

گناهش این بود که تنها شمشیرش برای اسلام ضربه میزد،گناهش این بود که پیامبر فرموده بود:((علی نزد من

مثل هارون نزد موسی است))

گناهش این بود که پیامبر جانشین بعد از خوداش او را خواند و با مرد برای او بیعت گرفت،گناهش این بود که

فاتح جنگ های بود کسی جرئت جنگ رانداشت،گناهش این بود که پیامبر زمانی که آ یات سوره برائت نازل شد

پیامبر آن آیات را به ایشان داد تا در رساندن آیات به کفار تردید نداشته باشد،نه به خلیفه اول که ترسو بود،

گناهش این بود که در مقابل ستمگران زانوانش همچو کوه بود ولی در برابر اشک کودک یتیمی سست و لرزان بود

گناهش این بود که چاه حفر میکرد در حالی که هنوز تازه از چاه خارج شده بود چاه را به مسلمین انفاق میکرد

گناهش این بود که در نمازش زکات می داد،گناهش این بود که اسلامی که او معرفی میکرد از راه دل وارد 

میشود نه از روی ترس،گناهش این بود پاکترین مردم بود بعد از پیامبر، گناهش این بود که میفرمود:((ازمن بپرسید

تا مرا از دست ندادید به خدا من اسرا هفت آسمان را نیز میدانم از من بپرسید که نادان نمانید آنچه نمیداند از من

بپرسد)) پسرم امیدوارم که مطالبی که گفتم جوابت را داده باشد.

یا امیرالمومنین حیدر مدد

تا بعد یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:44  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 

گروه اهل سنت

سؤال كننده : يزدان

 

پاسخ :

 

اصل آيه قرآن كريم :

 

وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبىّ‏َِ اللَّهُ وَ قَدْ جَاءَكُم بِالْبَيِّنَتِ مِن رَّبِّكُمْ  وَ إِن يَكُ كَذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ  إِنَّ اللَّهَ لَا يهَْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب‏ . غافر / 28 .

 

و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت گفت: آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من «اللَّه» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهايى را كه وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى‏كند .

 

متأسفانه كار جعل حديث در زمان بني  اميه ؛ به خصوص معاوية بن أبي سفيان به حدي رسيده بود كه هيچ فضيلتي از فضائل امير المؤمنين عليه السلام باقي نماند ؛ مگر اين كه مشابه همان را براي  خلفاي سه گانه نقل كردند .

 

حتي به اين اندازه نيز اكتفا نكردند ؛ بلكه حتي فضائلي كه براي ديگر پيامبران و پيروان صديق آن‌ها نقل شده را نيز در حق خلفاي سه گانه جعل كردند .

 

از جمله در ذيل آيه فوق ، مشابه همين فضيليتي را كه قرآن صراحتاً براي حبيب نجار ، مؤمن آل فرعون برشمرده است ، براي ابوبكر نقل كرده‌اند ؛ چنانچه بخاري در صحيح خودش مي‌نويسد :

 

حَدَّثَنِي عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَيْرِ قَالَ سَأَلْتُ ابْنَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ أَخْبِرْنِي بِأَشَدِّ شَيْءٍ صَنَعَهُ الْمُشْرِكُونَ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ بَيْنَا النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُصَلِّي فِي حِجْرِ الْكَعْبَةِ إِذْ أَقْبَلَ عُقْبَةُ بْنُ أَبِي مُعَيْطٍ فَوَضَعَ ثَوْبَهُ فِي عُنُقِهِ فَخَنَقَهُ خَنْقًا شَدِيدًا فَأَقْبَلَ أَبُو بَكْرٍ حَتَّى أَخَذَ بِمَنْكِبِهِ وَدَفَعَهُ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ « أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ » الْآيَةَ .

 

تَابَعَهُ ابْنُ إِسْحَاقَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ عُرْوَةَ عَنْ عُرْوَةَ قُلْتُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو وَقَالَ عَبْدَةُ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِيهِ قِيلَ لِعَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو عَنْ أَبِي سَلَمَةَ حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ .

 

صحيح البخاري ، البخاري ، ج 4 ، ص 239 – 240 .

 

عروة بن زبير مي‌گويد : از پسر عمرو عاص پرسيدم : بدترين كاري كه مشركان در حق پيامبر خدا روا داشتند چه بود ؟ گفت : روزي رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) در داخل حجر اسماعيل مشغول  نماز بود ، عقبة بن معيط وارد مسجد الحرام شد ،‌ ديد پيامبر نماز مي‌خواند ، پارچه‌اي دور گردن آ‌ن حضرت افكند و با شدّت آن را مي‌پيچيد ،‌ ابوبكر تا اين صحنه را ديد بازوانش را گرفت و وي را از پيامبر دور كرد و گفت : آيا مي‌خواهي كسي را بكشي كه مي‌گويد : پروردگار و آفريننده من خدا است ؟

 

عروة بن زبير و عمرو عاص ،‌ عضو گروه جعل حديث و از دشمنان امير المؤمنين عليه السلام :

 

در سند اين روايت دو نفر وجود دارد كه هر دو از دشمنان امير المؤمنين عليه السلام،  يكي عمرو بن عاص و ديگري عروة بن زبير .

عروة بن زبير و عمرو بن عاص از جاعلان حديث و عضو گروه جعل حديث معاويه بوده‌اند ؛ از اين رو نمي‌توان به حديث چنين اشخاصي اعتماد كرد ؛ چنانچه ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسكافي مي‌نويسد :

 

أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير .

 

معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغيني كه بيانگر نقض و بيزاري جستن از علي (عليه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتي هم براي آنان مقرر كرد كه از اين افراد  ابوهريره ، عمروعاص ،‌ مغيرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مي باشد .

 

بعد از آن دو نمونه از جعليات عروه بن زبير نقل مي‌كند :

 

روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : يا عائشة ، إن هذين يموتان على غير ملتي أو قال ديني .

 

زهري روايت كرده است كه عروة بن زبير براي او نقل كرد كه عايشه به من گفت : من پيش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علي عليه السلام وارد شد . رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : « اي عايشه ! اين دو نفر در حالي از دنيا مي‌رود كه بر غير ملت و يا دين من هستند » .

 

وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ، فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما ! الله أعلم بهما ، إني لأتهمهما في بني هاشم . قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ، وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( يا عائشة ، إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي بن أبي طالب .

 

عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه گفت : نزد زهري دو حديث به نقل از عروه و از عايشه در باره علي وجود داشت ، و لذا من از وي در باره آن دو حديث سؤال كردم ، گفت : با اين دو حديث و راويان آن چه كار بكنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه اين دو نفر را با به بني هاشم خوب نمي‌دانم .

 

اما حديث اول كه گذشت (روايت قبلي) و اما حديث دوم اين است كه : عروة مي‌گويد : از عايشه شنيدم كه گفت : نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، فرمود : اي عايشه ! اگر دوست داري دو نفر از اهل آتش را ببيني ، پس به اين دو نفر بنگر ، نگاه كردم ديدم عباس و علي وارد شدند .

 

با اين حال چگونه مي‌شود كه به حديث چنين فردي اعتماد كرد ؛ با اين كه مي‌دانيم يكي از نشانه هاي نفاق كه شيعه و سني بر آن اتفاق دارند ، دشمني با امير المؤمنين عليه السلام است . مسلم نيشابوري در صحيحش مي‌نويسد :

 

عَنْ زِرٍّ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَيَّ أَنْ لَا يُحِبَّنِي إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يُبْغِضَنِي إِلَّا مُنَافِقٌ .

 

صحيح مسلم ، ج1 ، ص60،61 و ... .

 

قسم به خدايي كه دانه را شكافت و مردمان را آفريد ، رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم به من يادآوري فرمود كه مرا جز مؤمن كس ديگري دوست نمي‌دارد و به غير از منافق كس ديگري با من دشمني نمي‌ورزد .

 

از طرف ديگر روايات متعددي در هر حد تواتر از نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله وسلم نقل شده است كه آن حضرت فرمود :

 

عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ آيَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ .

 

صحيح بخاري ، ج1، ص14 ، كتاب الايمان ، باب علامة المنافقين و صحيح مسلم ، ج1، ص56 ، كتاب الايمان ، باب خصال المنافق و... .

 

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند : منافق سه نشانه دارد : در هنگام سخن گفتن دروغ مي گويد ، وقتي وعده مي‌دهد ، تخلف مي‌كند ، وقتي امانتي به وي مي‌سپاري خيانت مي‌كند .

 

وضعيت عمرو بن عاص اصلاً نيازي به بررسي ندارد ، كسي در دشمني او با امير المؤمنين شبهه‌اي ندارد و طبق قاعده قبلي روايات وي را نيز مي‌توان رد كرد .

 

تعارض با روايت ديگري از عايشه :

 

اين روايت ، با روايت ديگري از طريق عروة بن زبير ، از عايشه دختر ابي بكر كه اتفاقا در صحيح بخاري نيز آمده است ، در تعارض است . بخاري در صحيحش مي‌نويسد :

 

حَدَّثَنِى عُرْوَةُ أَنَّ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - زَوْجَ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - حَدَّثَتْهُ أَنَّهَا قَالَتْ لِلنَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - هَلْ أَتَى عَلَيْكَ يَوْمٌ كَانَ أَشَدَّ مِنْ يَوْمِ أُحُدٍ قَالَ « لَقَدْ لَقِيتُ مِنْ قَوْمِكِ مَا لَقِيتُ ، وَكَانَ أَشَدُّ مَا لَقِيتُ مِنْهُمْ يَوْمَ الْعَقَبَةِ ، إِذْ عَرَضْتُ نَفْسِى عَلَى ابْنِ عَبْدِ يَالِيلَ بْنِ عَبْدِ كُلاَلٍ ، فَلَمْ يُجِبْنِى إِلَى مَا أَرَدْتُ ، فَانْطَلَقْتُ وَأَنَا مَهْمُومٌ عَلَى وَجْهِى ، فَلَمْ أَسْتَفِقْ إِلاَّ وَأَنَا بِقَرْنِ الثَّعَالِبِ ، فَرَفَعْتُ رَأْسِى ، فَإِذَا أَنَا بِسَحَابَةٍ قَدْ أَظَلَّتْنِى ...

 

صحيح البخاري ، ج4 ،‌ ص83 .

 

عروه از عايشه همسر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) نقل مي‌كند كه گفت : از پيامبر خدا پرسيدم : آيا روزي سخت‌تر از روز احد براي شما پيش آمده است ؟

 

فرمود : از افراد فاميل تو بيش از اندازه آزار و اذيت ديدم كه بدترين آن در حادثه جمره عقبه بود ، همان هنگامي كه من به علي بن عبد ياليل شكايت كردم (تا با سفارش به افراد قومت دست از آزارها بردارند) ولي جوابي جز بي مهري و بي اعتنايي نشنيدم و لذا غمگين و ناراحت حركت كردم تا رسيدم به قرن الثعالب ( مكاني نزديك مكه كه ميقات اهل نجد است) به آسمان نگاه كردم ،  ابري ديدم كه بر من سايه افكنده بود ...

 

طبق روايت قبلي ، سخت‌ترين روز پيامبر گرامي اسلام ، روزي بوده است كه به قول برخي از مفسرين اهل سنت ، عقبة بن معيط مي‌خواست پارچه‌اي دور گردن پيامبر بپيچد و آن حضرت را به شهادت برساند كه ابوبكر به داد آن حضرت رسيد و ايشان را از دست مشركان نجات داد !!! ؛ اما طبق اين روايت ، سخت ترين روز پيامبر ، روز عقبه بوده كه افراد قوم عايشه آن حضرت را آزار و اذيت مي‌كرده‌اند و... .

 

از طرفي مي‌دانيم كه پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) سخني نمي‌گويد كه سخن قبلي وي را نقض كند ؛ پس يا سخت ترين روز ، روزي بوده است كه ابوبكر به داد پيامبر رسيده ! يا روزي بوده افرا قوم عايشه او را اذيت مي‌كرده‌اند .

 

در نتيجه اين دو روايت با يگديگر متعارض هستند و تعارضا تساقطا .

 

موفق باشيد

 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي  عصر (عج)

با تشکر از این گروه

 

تا بعد یاحق

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:50  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 

 بیعت اختیاری امام علی علیه السلام با ابوبکر؟؟؟!!!


علّامه فیض کاشانی؛ گوید: سپس دومی گروهی از آزادشدگان و منافقان را جمع کرد و به منزل امیرمؤمنان علیه السلام آورد، با در بسته مواجه شدند، صدا زدند: ای علی، در را باز کن که خلیفه رسول خدا تو را می‏خواند. آن حضرت در را باز نکرد، آنان هیزم آورده جلو در خانه نهادند و آتش آوردند تا آتش زنند .

دومی فریاد زد: به خدا اگر در را باز نکنید آن را آتش می‏زنیم.


فاطمه - علیها السلام - که دید آنها منزل را آتش می‏زنند برخاست و در را گشود و پیش از آنکه خود را پنهان کند آن گروه حمله کردند و او را کنار زدند، فاطمه - علیها السلام - میان در و دیوار پنهان شد، آنان بر امیرمؤمنان علیه السلام که روی فراش خود نشسته بود حمله بردند و به یاری هم حضرتش را کشان کشان از خانه بیرون بردند و گریبان او را گرفته و به سوی مسجد می‏کشاندند.فاطمه - علیها السلام - مانع شد و فرمود: به خدا سوگند که نمی‏گذارم پسر عمویم را به ستم (به مسجد) کشانید، شما چه زود به خدا و رسول درباره ما خاندان خیانت کردید در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما را به پیروی و دوستی و چنگ زدن به دامان ما سفارش کرده‏بود! و خداوند فرموده: “بگو: من از شما مزدی نمی‏خواهم جز آنکه خاندان مرا دوست بدارید”.سوره شوری / 23


آن‏گاه بیشتر مردم به احترام زهرا - علیها السلام - علی علیه السلام را رها ساختند... اما بالاخره آن حضرت را کشیدند و به مسجد بردند تا او را در برابر ابوبکر به‏پا داشتند.فاطمه - علیها السلام - به مسجد آمد تا حضرتش را از دست آنان رها سازد ولی نتوانست، پس رو کرد به قبر پدرش و با آه و ناله به قبر اشاره کرد و گفت: نَفْسی علی زَفَراتِها مَحبوُسَة/یالَیْتها خَرَجْت مَعَ الزَّفراتِ/ لاخیَر بعدک فی الحیاةِ و إنَّما/أبکی مَخافَةَ أنْ تطولَ حَیاتی/ “جانم روی نفسهایم حبس شده، ای کاش با نفسهایم بیرون می‏آمد”./ “دیگر خیری پس از تو در زندگی نیست و گریه من از آن است که مبادا پس از تو عمرم دراز باشد”. سپس گفت: ای اندوه بر تو ای پدر، وای از مصیبت حبیبت ابوالحسن که مورد اعتماد تو و پدر دو سبط تو حسن و حسین است، همو که او را در کودکی پروریدی و در بزرگی به برادری برگزیدی و بزرگترین دوستان و محبوبترین یاران در نظر توست، سابقه‏دارترین آنها در اسلام و هجرت به سوی تو ای بهترین مردمان! اینک او را اسیر نموده و ریسمان به گردن او بسته و چون شتر به جلو می‏کشند!...


آن‏گاه امیرمؤمنان علیه السلام را در برابر اولی نگاه داشته و گفتند: دست بیعت دراز کن! فرمود: به خدا سوگند که بیعت نمی‏کنم زیرا بیعت من به گردن شماست.عَدی‏بن حاتم گوید: به خدا سوگند هیچ‏گاه دلم به حال کسی به اندازه علی‏بن ابی‏طالب علیه السلام نسوخت آن‏گاه که گریبان او را گرفته به سوی اولی برده و به او گفتند: بیعت کن. فرمود: اگر نکنم؟ گفتند: گردنت را می‏زنیم، و آن حضرت سر به آسمان برداشت و گفت: “خداوندا، تو را گواه می‏گیرم که اینان آمده‏اند مرا بکشند در حالی که من بنده خدا و برادر رسول خدایم”.باز گفتند: دست بیعت دراز کن، حضرت امتناع کرد و آنان به زور دست او را دراز کردند، حضرت دست خود را مشت کرد و همگی خواستند آن را باز کنند و نتوانستند، و اولی روی همان دست بسته دست کشید، و آن حضرت در حالی که به قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏نگریست می‏گفت: “ای پسر مادرم، این قوم مرا به استضعاف کشاندند و نزدیک بود مرا بکشند”.آن‏گاه با این دو بیت با اولی سخن گفت: فإن‏کنت بالشّوری ملکت‏اُمورهم/فکیف بهذا و المشیرون غیَّب/ و إن‏کنت‏بالقربی‏حججت خصیمهم/فغیرک أولی بالنَّبیِّ و أقرب/ “اگر به دلیل شورا حکومت مردم را به دست گرفته‏ای، این چه شورایی است که اهل شورا غایب بودند”؟!/ “و اگر به دلیل خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر خصم حجت آوردی، غیر تو که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سزاوارتر و نزدیکتر بود”!/ و آن حضرت بارها می‏فرمود: شگفتا! آیا خلافت به امتیاز صحابی بودن صورت می‏گیرد ولی به امتیاز صحابی و خویشاوند بودن صورت نمی‏گیرد؟!/


 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------


علم‏الیقین 2 / 686، مقصد سوم، فصل 20


منبع:سایت فرهنگی اعتقادی فطرت
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 

شگفتي آسمان از رفتار امت محمد(ص) با فاطمه(س)

يكي گفت: نشد، اينطور نمى شود، نبش قبر خواهيم كرد، همه قبرها را خواهيم شكافت، جنازه دختر پيامبر را پيدا خواهيم كرد و دوباره... خبر به على رسيد. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلايه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پيشانى‌بند جهاد را بر پيشانى بست، شمشيرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بيرون كشيد و به سمت بقيع راه افتاد.

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از تابناک، ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا كه مى آفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز به طفيلى آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن، زهراست.

 


 

يا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتَ سَماءً مَبْنيّه وَ لا اَرْضاً مَدْحيّه وَ لا قَمَراً مُنيراً وَ لا شَمْساً مُضيئه وَ لا فلكاً يَدُور وَ لا بَحْراً يَجْرى وَ لا فَلَكاً يَسْرى اَلّا فى مَحَبّة هوُلاءِ الْخَمْسه.


 


اگر به خاطر اينها نبود، من دست به كار خلقت نمى شدم، آفرينش را رقم نمى زدم، بر اندام عدم لباس هستى نمى پوشاندم.


 

اگر به خاطر اين پنج تن نبود، آفرينش به تكوينش نمى ارزيد.


 

اين پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.


 

نه تنها من آسمان، كه خورشيد و ماه نيز، كه ستارگان و افلاك نيز، كه بر و بحر نيز چشم انتظار آمدنت بودند.


 

 


 

همه غرق اين سؤال و مات اين كنجكاوى بوديم كه اين فاطمه كيست كه اينقدر عزيز خداوند است و حتى حساب و كتاب خدواند بسته به شاهين محبت و رضايت اوست. و قتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، شما تنها وسيله نجات او شديد و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگندنامه او. و ما بيش از پيش قدر منزلت شما را در پيش خداوند دريافتيم و به همان ميزان متحيرتر و مبهوت تر شديم در شكوه و عظمت وجود شما. و قتى نوح در پس آن و انفساى طوفان و سيل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه يكصدا گفتيم رازى است به سنگينى خلقت و رمزى به پيچيدگى آفرينش در اين نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!


 

 


 

اين انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش يافت و در بستر آن، سوالى غريب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه اين سئوال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.


 

سؤال اين بود كه:


 

اين فاطمه با اين شخصيت، با اين عظمت، با اين جلال و جبروت، با اين قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمين بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه اى رخ خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه اى رخ خواهد داد و خلايق او چگونه برخورد خواهند كرد؟!


 

 


 

مساله، مساله كوچكى نبود، خلايق هميشه بر روى زمين به دنبال خدايى ملموس و محسوس مى گشتند، بت را نه به اين دليل مى ساختند و مى پرستيدند كه او را خدا مى دانستند، بت را مى خواستند به عنوان جلوه اى محسوس از خدا بر روى زمين، بت ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مى كردند. آنها را واسطه ميان خود و خدا مى پنداشتند.


 


به بت مى گفتند آنچه را كه از خدا مى خواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب... مى خواستند مجرايى باشد كه همه خواسته ها و طلب ها، از آن طريق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.


 

 


 

بت ها تجسم كاذب اين نياز بودند و خدا مى خواست كسانى را به زمين هديه كند كه تجسم صادق اين درخواست باشند. محبوبى ملموس و محسوس باشند، دستگير مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه، چيزى باشند ميان مردم و خدا، برتر از مردم، پايين تر از خدا. و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنين بوديد. و َ لَها جَلالٌ لَيْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلّا جَلالُ اللَّه جَلَّ جَلالُه وَ لَها نَوالٌ لَيْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلّا نَوالُ اللَّهَ عَمَّ نَواله.


 

 


 

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هيچ جلالى نيست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه بتر از او هيچ نوال و كرامتى نيست مگر نوال خداوند، عم نواله.


 

 


 

پس ما حق داشتيم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كيفيت برخورد مردم با شما باشيم. و قتى پدرت زمين را به تولد خود مزين كرد، من از ميان تمام خلايق، نگاه و چشم توجهم فقط به او شد.


 

 


 

هرگاه آفتاب، جسم لطيفش را مى آزرد، ابرى را سايبان او مى ساختم. هر گاه سرما آزارش مى داد، شعله خورشيد را زياد مى كردم ، اگر شبانه راه مى پيمود، دامن مهتاب را پيش رويش مى گستردم و فانوس ستاره را نزديكتر مى بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بيازارد.


 

 


 

اما... اما من يكى كه در خود شكستم وقتى ديدم با او به قدر او رفتار نمى شود، و نه به منزلت او كه حتى به شان يك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمى شود. انسان معمولى تمسخر نمى گردد، متهم به جنون نمى شود، با او كينه و عداوت و دشمنى نمى ورزند، اما با او كردند.


 

 


 

او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنى ورزيدند، با ا و جنگيدند، بر سر او خاكستر كينه ريختند. پيشانى اش را آزردند. داندانش را شكستند، محصور شعب ابى طالبش كردند و... و من... من آسمان، من بى جان، من سايه بان، من ديده بان، خون دل مى خوردم و در خود مچاله مى شدم، وقتى كه مى ديدم با مقصود خلقت، با مخاطب «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاك»، با رمز «انّى اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون»، با آدم تمام، با انسان كامل، با عقل كل، اينچنين جاهلانه و كافرانه بر خورد مى شود. و ... بعد از او با تو، دردانه خداوند.


 

 


 

من تصور مى كردم وقتى شما بيائيد، خلايق شما را بر سر دست خواهند گرفت، بر روى چشم خواهند گذاشت، دلهايشان را منزل محبت شما خواهند كرد، بر سايه تان سجود خواهند برد، از بوى حضور شما مست خواهند شد، خاك پايتان را توتياى چشم خواهند كرد، كمر خواهند بست به خدمت شما، چشم خواهند دوخت به لب هاى شما تا فرمان را نيامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت كنند.همه مقيم كوى شما خواهند شد و دنبال وسيله براى تقرب خواهند گشت.


 

 


 

من كه ديده بودم يك نفر با خاك پاى ماديان جبرئيل، دست در كار خلقت برد، خيال مى كردم خلايق از گرد پاى شما بال خواهند ساخت، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت.


 

 


 

چه سفيه بودند اين خلايق، چه نادان بودند اين مردم! چه مى خواستند كه در محضر شما نمى يافتند؟! چه مى جستند كه در شما پيدا نمى كردند؟! دنيا مى خواستند شما بوديد، آخرت مى خواستند شما بوديد، معرفت مى خواستند شما بوديد. علم مى خواستند شما بوديد، معرفت مى خواستند شما بوديد، بهشت مى خواستند شما بوديد، حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مى خواستند، باز مخزن و گنجينه اش در دست شما بود.


 

 


 

چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصيان كردند؟ به كجا مى خواستند بروند؟! چه مى شد اگر ابوجهل و ابولهب و... هم، راه ابوذر را مى رفتند؟! من و كل كائنات، موظف شديم ، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنيم. گرامى بداريم، عزيز بشمريم، چه مى شد اگر بقيه هم پا جاى پاى سلمان مى گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند؟ چرا كينه ورزيدند، چرا رذالت كردند؟ من كه از ابتداى خلقت، عشقم به اين بود كه آسمان مدينه بشوم، گاهى از شدت خشم به خود مى لرزيدم، صداى سايش دندانهايم را اگر گوش هوشى بود، به يقين مى شنيد، گاهى تاسف مى خوردم، گاهى حسرت مى كشيدم، گاهى گريه مى كردم، گاهى كبود مى شدم، گاهى اشك مى ريختم، گاهى ضجه مى زدم، گاهى خون مى خوردم و گاهى خود را ملامت مى كردم، من از كجا مى دانستم كه بايد شاهد اينهمه مصيبت باشم؟!


 

 


 

من سوختم وقتى در خانه خدا، در خانه قرآن، در خانه نجات، در خانه تو به آتش كشيده شد.


 


من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد. وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانيت از جنين هستى سقوط كرد. خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل ميخ هاى در، از سينه تو خونين و شرم آگين درآمد.


 

 


 

من از خشم كبود شدم وقتى تازيانه بر بازوى تو فرود آمد.من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمين ملك تو غصب شد.


 

 


 

اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سيلى با صورت تو آشنا شد.


 

من به بن بست رسيدم وقتى اهانت و توهين به خانه تو راه يافت. و ... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتى آوند حيات تو قطع شد.


 

 


 

ديشب كه على تو را غسل مى داد، وقتى اشك هاى جانسوز او را ديدم، وقتى ضجه هاى حسن و حسين را شنيدم، وقتى مو پريشان كردن و صورت خراشيدن زينب و ام كلثوم را ديدم، ديگر تاب نياوردم، نه من، كه كائنات بى تاب شد و چيزى نمانده بود كه من فرو بريزم و زمين از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.


 

 


 

تنها يك چيز، آفرينش را بر جا نگاه داشت، و آن تكيه على بود بر عمود خيمه، ستون خانه تو.
على سرش را گذاشته بود بر ديوار خانه تو و زار زار مى گريست.


 

اين اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرينش، آرامش بخشيد و كائنات را استقرار داد.


 

 


 

چه شبى بود ديشب! سنگينى بار مصيبت ديشب تا آخرين لحظه حيات، بر پشت من سنگينى مى كند. همچنانكه اين قهر بزرگوارانه تو كمر تاريخ را مى شكند.


 

از على خواستى- مظلومانه و متواضعانه- كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد.


 

 


 

مى خواستى به دشمنانت بگويى دود اين آتش ظلمى كه شما برافروخته ايد، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاريخ مى رود و انسانيت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم مى ماند. چه سند مظلوميت جاودانه اى! و چه انتقام كريمانه اى!


 

 


 

دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقيع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پيامبر كجاست.


 

من شاهد بودم كه در زمان حياتت آمدند براى دغلكارى و نيرنگ بازى، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سياست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.


 

 


 

اما هميشه خشك و تر با هم مى سوزند، مومنان و مريدان آينده ات نيز اشك حسرت خواهند ريخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.


 

چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حيران، عده اى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پريده و هشيار شده.


 

 


 

يكي گفت:


 

- نشد، اينطور نمى شود، نبش قبر خواهيم كرد، همه قبرها را خواهيم شكافت، جنازه دختر پيامبر را پيدا خواهيم كرد، بر او نماز خواهيم خواند و دوباره... خبر به على رسيد. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلايه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پيشانى بند جهاد را بر پيشانى بست، شمشيرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بيرون كشيد و به سمت بقيع راه افتاد.


 

 


 

تو به يقين ديدى و بر خود باليدى اما كاش بر روى زمين بودى و مى ديدى كه چگونه زمين از صلابت گامهاى على مى لرزد. و قتى به بقيع رسيد، بر بالاى بلندى ايستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود- فرياد كشيد:


 

- واى اگر دست كسى به اين قبرها بخورد، همه تان را از لب تيغ خواهم گذارند.


 

او گفت:


 

- اى ابوالحسين بخدا نبش قبر خواهيم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهيم خواند. على از بلندى حلم فرود آمد، دست در كمربند او برد، او را از جا كند و بر زمين افكند، پا بر سينه اش نهاد و گفت:


 

- يا بن السوداء! اگر ديدى از حقم صرف نظر كردم، از مثل تو نترسيدم، ترسيدم كه مردم از اصل دين برگردند، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصيت فاطمه نه، سكوت نمى كنم، قسم بخدايى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمين را از خونتان رنگين مى كنم.


 

 


 

او به التماس افتاد و ديگري گفت:


 

اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پيامبرش از او دست بردار، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنيم.
على، شوى باصلابت تو رهايشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هايشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چيزهايى را فهميدند كه پيش از آن نمى دانستند... راستى اين صدا، صداى پاى على است. آرام و متين اما خسته و غمگين. از اين پس على فقط در محمل شب با تو راز و نياز مى كند.


 

من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشايد بر روى مزار تو.


 

اين تو و اين على و اين نگاه هميشه مشتاق من...


ارسال: یکشنبه19 خرداد 1387/ 0:4ق.ض
پیوند مطلب: http://www.shia-online.ir/article.asp?id=1274

تا بعد یا حق

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:21  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 

موضوع :خطبه سیاسی،اخلاقی ،تاریخی،اتقادی(۱)

(معروف به خطبه شقشقیهُ که درد دل امام (ع)ازماجرای سقیفه و غصب خلافت در این خطبه است)

۱.شکوه از ابابکر وغصب خلافت

آگاه باشید،به خداسوگند!ابابکر،جامهُ خلافت را برتن کرد،درحالی که می دانست  جایگاه من نسبت به

حکمت اسلامی،چون محورآسیاب است به آسیاب،که دور آن حرکت می کند. او می دانست که سیل

علوم از دامن کوهسار من جاری است،و مرغان دور پروازاندیشه ها ،به بلندای ارزش من نتوانند

پرواز کرد.

پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده از آن کناره گیری کردم و دراین اندیشه بودم

که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم ؟یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود 

آوردند،صبر پیشه سازم؟که پیران را فرسوده ،جوانان را پیر ،و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات

پروردگار اندوهگین نگه می دارد!چس از ارزیابی درست،صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم.

پس صبر کردم در حالی که گویا خاردر چشم و استخوان در گلوی من مانده بود.وبا دیدگان خود 

می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند!تا اینکه خلیفه اول ،به راه خود رفت و خلافت را به 

پسر خطاب سپرد

۰۲بازی ابابکر با خلافت

سپس امام (ع) مثلی را با شعری از آُعشی عنوان کرد:(۲) مرا با برادر جابر،(حیان) چه شباهتی است؟

(من همهُ روز درگرمای سوزان کار کردم و او راحت و آسوده در خانه بود.!)

شگفتا!ابابکر که در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند،(۳)چگونه در هنگام مرگ،

خلافت را به عقد دیگری درآورد؟.هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهرمند گردیدند.

۰۳ شکوه از عمر و ماجرای خلافت

سرانجام اوِِِلی حکومت را به راهی در آورد،و به دست کسی (عمر) سپرد که مجموعه ای از

خوشونت،سخت گیری،واشتباه و پوزش طلبی بود.زمام ئار مانند کسی است که بر شتری

سرکش سوار است،اگر عنان محکم کشد،پرده های بینی حیوان پاره می شود،و اگر آزادش

گذارد، از پرتگاه سقوط می کند.

سوگند به خدا !مردم در حکومت دومی،در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند،و دچار

دورویی ها و اعتراض ها شدند،ومن در این مدت طولانی محنت زا،وعذاب آور،چارهای

جز شکیبای نداشتم،تا آن که روزگار عمر هم سپری شد.(۴)

۰۴: شکوه ازشورای عمر

سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان می باشم!پناه بر خدا از این

شورا!در کدام زمان در برابر شخص اولشان درخلافت مورد تردید بودام،تا امروز با عزای شورا

برابر شوم؟که هم اکنون مرا همانند آنها پندارند؟ودرصف آنها قرارم دهند؟ناچار بازهم کوتاه آمدم،

وبا آنان هماهنگ گردیدم.یکی از آنها با کینه ای که از من داشت روی بر تافت (۵)ودیگری

دامادش(۶)رابرحقیقت برتری داد وآن دونفر دیگر که زشت است آوردن نامیشان(۷)

۰۵: شکوه از خلافت عثمان

تا آنکه سومی به خلافت رسید.دوپهلویش از پرخوری باد کرده،همواره بین آشپزخانه و دستشوی

سرگردان بود،وخویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خواستند و همراه او بیت المال را خوردند

و بر باد دادند،چون شتری گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیفتد،(۸)عثمان آنقدر اسراف کرد که

ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را بر انگیخت، و شکم بارگی او نابودش ساخت.

۰۶: بیعت عمومی مردم با ایرالمومنین

روز بیعت، فراوانی مردم چون یال های پرپشت کفتار (۹)بود،از هر طرف مرا احاطه کردند،تا آن که

نزدیک بود حسن و حسین (ع) لگد مال گردند(۱۰)وردای من از دو طرف پاره شد.مردم چون گله های

انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند.اما آنگاه که به پاخاستم و حکومت را به دست گرفتم،جمعی پیمان شکستند(۱۱)

و گروهی از من سرباز زده از دین خارج شدند،(۱۲)و برخی از اطاعاعت حق سر بر تافتند(۱۳)گویا نشنیده

بودند سخن خدای سبحان را که می فرماید:((سرای آخرت را برای کسانی برگزیدیم که خواهان سرکشی و فساد در زمین

نباشد و آینده از آن پرهیزکار است. ))

آری!به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند،اما دنیا در دیده آنها زیبا نمود،و یاران حجت را بر من تمام

نمی کردند،واگر خداوند از علما ُ عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی

مظلومان،سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را با کاسهُ اول آن سیراب می کردم.آنگاه می دیدید که دنیای شما نزد

من از بینی بزغاله ای بی ارزش تر است.(۱۴)

 

گفتند:در اینجا مردی از اُهالی عراق بلند شد و نامه ای به دست امام (ع)آن را مطالعه می فرمود،گفته شد مسایلی

در آن را مطالعه می فرمود،گفته شد مسایلی در آن بود که می بایست جواب می داد. وقتی خواندن نامه به پایان

رسید،ابن عباس گفت:یا امیر المومنین!چه خوب بود سخن را از همانجا که قطع شد آغاز می کردید؟امام (ع)

فرمود:هرگز!ای پسر عباس،شعله ای ازآتش دل بود،زبانه کشید وفرونشست،(۱۵)(ابن عباس می گوید:به

خدا سوگند!برهیج گفتاری مانند قطع شدن سخن امام (ع)نتوانست تا آنجا که دوست دارد به سخن ادامه دهد.)

توضیح:

(۱):ابن خشاب می گوید: به خدا قسم این خطبه را در کتابهایی مطالعه کردم که ۲۰۰ سال قبل از تولد سید رضی

(ره) نوشته شده بود.(شرح ابن ابی الحدید ج۱ ص ۲۰۶و الغدیرج۷ص۸۲)

(۲)آعشی لقب ابوبصیر، میمون بن قیس است .

(۳)ابابکر بارها می کفت:((مرا رها کنید، و معذور دارید که من بهتر از شما نیستم.))

(۴)ابابکر در سال ۱۱ هجری بخلافت رسید و در جمادی الاخر سال ۱۳ هجری در گذشت و عمر در سال ۱۳

هجری به خلافت رسید و در ذی الحجه سال ۲۳ هجری از دنیا رفت.

(۵)سهد بن ابی وقاص که یکی از اعضای شورای شش نفره بود.

(۶)عبدالرحمان بن عوف،شوهر خواهر عثمان که حق ((وتو)) در شورا داشت.زیرا عمر دستور داد اختلافی

در شورا پدید آمد،ملاک،رای داماد عثمان است،رای داماد عثمان است،با اینکه اعتراف دانشمند اعل سنت ،عمر

در دوران خلافت خود بارها اعتراف کرد که :((لولاعلی لهلک عمر)) (اگر علی نبود عمر هلاک می شد)الغدیر

ج۳ ص ۹۷

(۷)طلاحه و زبیر،که از رذالت و پستی بر امام شوریدند و جنگ جمل را به وجود آوردند.

(۸)به پاورقی خطبه ۴۳ مراجمه شود

(۹)کفتار،حیوانی که فراوانی مو پشت او ضرب ا لمثل بوده و اگر می خواستند فراوانی چیزی رابگویند با نام

موهای یال کفتارمطرح می کرند.

(۱۰)برخی از شارحان ((الحسنان))را دو انگشت شصت پا گرفتند مثل ابن ابی الحدید.و به نقل از قطب راوندی

امام(ع) در سال ۳۵ هجری بخلافت رسید و در سال ۴۰

(۱۱)ناکثین(اصحاب جمل)مانند:طله وزبیر

(۱۲)مارقین (خوارج)به رهبری حرقوص پسر زهیر که به ((ذوالثدیه))مشهور بودوجنگ نهروان را پدید آورد.

(۱۳)قاسطین،معاویه و یاران او که جنگ صفین رابر امام (ع) تحمیل کردند.

(۱۴) نفی سکولاریسم(تفکر جدایی دین از سیاست ) و اثبات تئوکراسی (حکومت مذهبی)

(۱۵)شقشقه هدرت:ضرب المثل است.(شقشقه،چیزیشبیه بادکنک  که به هنگام خشم شتر، از زیر گلوی او 

بیرون می زندو پس از آرام گرفتن ناپدید می گردد.)پیام ضرب المثل همان است که در ترجمه آوردیم.

تا بعد یا حق 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  | 
امام علي عليه السلام در خطبه 229 به ابعاد گسترده و گوناگون حکومت خود مي‎پردازد و نقش اقشار گوناگون مردم را در انتخاب و بيعت به گونه شگفت‎آوري بيان مي‎دارد که: مردم، امام را مي‎خواستند و بدون اجبار و اکراهي به او راي دادند، و همه در انتخابات رهبري شرکت داشتند که اين ويژگي مهم را ديگر حکومت‎ها نداشتند.

 "و بَسطتم يَدي فَکففتُهَا، وَ مَددتُموهَا فَقَبضتُهَا، ثمَّ تَداککتم عليَّ تَداکَّ الابل الهيم عَلي حياضِها يَومَ وِردهَا، حتّي انقطعتِ النَّعلُ، وَ سَقَطَ الرَّداءُ، و وطيَ الضَّعيفُ، وَ بَلغَ من سرور النّاس بِبَيعَتِهم ايّايَ أَنِ ابتَهَجَ بهَا الصَّغيرُ، وَ هَدَجَ اليها الکبيرُ، وَ تَحَامَلَ نَحوَهَا العَليلُ، وَ حَسَرت اليها الکِعَابُ."

دست مرا براي بيعت مي‎گشوديد و من مي‎بستم، شما آن را به سوي خود مي‎کشيديد و من آن را مي‎گرفتم، سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم مي‎آورند بر من هجوم آورديد، تا آن که بند کفشم پاره شد، و عبا از دوشم افتاد، و افراد ناتوان پايمال گرديدند، آنچنان مردم در بيعت با من خشنود بودند که خردسالان، شادمان و پيران براي بيعت کردن لرزان به راه افتادند. بيماران بر دوش خويشان سوار، و دختران جوان بي نقاب به صحنه آمدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:34  توسط تنها یاور من شد چاه کوفه  |